منوچهر خان حكيم
198
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
كارى بايد كرد . اسكندر گفت : اى حكيم زمان ! آنچه رأى همايون تو خواهد به آن عمل كن و همان است كه من كردهام . حاصل كلام ، آن ديو لعين شروع در وسوسه كرد . پس خواب بر چشم و گوش اسكندر غلبه كرد و سر به كنار سجاده نهاده به خواب رفت . هزاردستان حرامزاده از جا جسته داروى بيهوشى در مشام اسكندر زده ، دست و گردنش را بسته ، سقف خيمه را چاك زده اسكندر را بدر برد و در موضعى كه گفته خواهد شد در بند كشيده ، بازگرديده به درون مسجد رفت و خود را به صورت اسكندر برآراسته و نشست تا صبح شده از مسجد بيرون آمد . عيّاران پيش دويدند و خدمت كردند ، امّا ديدند كه حكيم به درون مسجد رفته بود بيرون نيامد . پس مهتر محمود دردمند پيش رفته ، اسكندر عملى « 1 » را دعا كرده گفت : شهريارا ! ارسطو از آن شب كه به خدمت شما آمده است بازنگشته است و اكنون شما تنها بيرون آمدهايد ، ارسطو به كجا رفت ؟ هزاردستان هى بر محمود زد كه : اى ناعيّار ! چنين كشيك مرا مىداريد كه ارسطو از پيش من بيرون مىآيد و شما ايستادهايد و هيچكدام او را نمىبينيد ، خنجر از غلاف كشيده چنان بر سر دل محمود زد كه تا دسته غوطه خورد . محمود آهى زده افتاد و جان سپرد . عيّاران چون آن حال را ديدند ، آزرده بيرون آمدند ؛ اما هيچكدام را زهرهء آن نبود كه سخن گويند . القصّه ، آن ناپاك به درون بارگاه آمده ، قرار گرفت و سه گره در ميان ابرو زده « 2 » چنانكه هيچكس را قدرت نگاه كردنش نبود . اما چون ارسطو از بارگاه خود بيرون آمد كه به خدمت اسكندر رود ، عيّاران را ديد كه گريبان چاك زدهاند . احوال پرسيد ، گفتند : كه چنين قضيهاى روى داده است . ارسطو به غايت آزرده شد و در وادى اسكندر متحيّر فروماند . پس حكيم قدم به درون بارگاه نهاد و در برابر اسكندر عملى سر فرود آورد و دعا و ثنا گفته بر جاى خود قرار گرفت . اما آن ناپاك به نوعى آزرده بر تخت نشسته بود كه هيچيك از سالاران را ياراى سر بالا گرفتن نبود . خسرو خان در بارگاه درآمد و در برابر هزاردستان سر فرود آورده گفت : شهريارا !
--> ( 1 ) . عملى : ساختگى . ( 2 ) . يعنى گره در ابرو انداخته .